یکبار در قرارگاه خاتم، بعد از جلسات طولانی که با برادران ارتشی داشتیم، از شدت خستگی به خواب رفته بودیم. اواسط شب احساس کردم سر و صدایی می آید. برخواستم و قامت بلند مجید را دیدم که دستهایش را به سوی خداوند بالا برده بود و با خداوند مناجات می کرد. با دیدن… بیشتر »