رزمنده بسیار تنومندی بود که علاقه خاصی به کشتی داشت. روزی در یکی از جبهه ها دیدم که دستش قطع شده بود و به شدت از آن خون می رفت. چفیه ام را به او دادم تا دستش را ببندد. به قدری خون از بازویش جاری بود که دستش رابه زمین فشار می داد تا جلوی خون ریزی گرفته… بیشتر »